یک غمت را هزار جان گفتم
شادی عمر جاودان گفتم
۱عاشق ذرهای غمت دیدم
هر دلی را که شادمان گفتم
۲بر درت آفتاب را همه شب
عاشقی سر بر آستان گفتم
۳باز چون سایهای همه روزش
در بدر از پیت دوان گفتم
۴ذرهای عکس را که از رخ توست
آفتاب همه جهان گفتم
۵تا که وصف دهان تو کردم
قصهای بس شکرفشان گفتم
۶چون بدو وصف را طریق نبود
ظلم کردم کزان دهان گفتم
۷زان سبب شد مرا سخن باریک
کز میان تو هر زمان گفتم
۸ماه رویا هنوز یک موی است
هرچه در وصل آن میان گفتم
۹گفته بودم که در تو بازم سر
بی توام ترک سر از آن گفتم
۱۰گفتی از دل نگویی این هرگز
راست گفتی که من ز جان گفتم
۱۱باد بیتو سر زبانم شق
گر من این از سر زبان گفتم
۱۲خواستم ذرهای وصال از تو
وین سخن هم به امتحان گفتم
۱۳در تو نگرفت از هزار یکی
گرچه صد گونه داستان گفتم
۱۴چون نشان بردهای دل عطار
هرچه گفتم بدان نشان گفتم
۱۵