عشق بالای کفر و دین دیدم
بی نشان از شک و یقین دیدم
۱کفر و دین و شک و یقین گر هست
همه با عقل همنشین دیدم
۲چون گذشتم ز عقل صد عالم
چون بگویم که کفر و دین دیدم
۳هرچه هستند سد راه خودند
سد اسکندری من این دیدم
۴فانی محض گرد تا برهی
راه نزدیکتر همین دیدم
۵چون من اندر صفات افتادم
چشم صورت صفات بین دیدم
۶هر صفت را که محو میکردم
صفتی نیز در کمین دیدم
۷جان خود را چو از صفات گذشت
غرق دریای آتشین دیدم
۸خرمن من چو سوخت زان دریا
ماه و خورشید خوشهچین دیدم
۹گفتی آن بحر بی نهایت را
جنت عدن و حور عین دیدم
۱۰چون گذر کردم از چنان بحری
رخش خورشید زیر زین دیدم
۱۱حلقهای یافتم دو عالم را
دل در آن حلقه چون نگین دیدم
۱۲آخر الامر زیر پردهٔ غیب
روی آن ماه نازنین دیدم
۱۳آسمان را که حلقهٔ در اوست
پیش او روی بر زمین دیدم
۱۴بر رخ او که عکس اوست دو کون
برقع از زلف عنبرین دیدم
۱۵نقش های دو کون را زان زلف
گره و تاب و بند و چین دیدم
۱۶هستی خویش پیش آن خورشید
سایهٔ یار راستین دیدم
۱۷دامنش چون به دست بگرفتم
دست او اندر آستین دیدم
۱۸هر که او سر این حدیث شناخت
نقطهٔ دولتش قرین دیدم
۱۹جان عطار را نخستین گام
برتر از چرخ هفتمین دیدم
۲۰