دریغا کانچه جستم آن ندیدم
نجات تن خلاص جان ندیدم
۱دلم میسوزد از درد و چه سازم
که درد خویش را درمان ندیدم
۲به کار افتادگیِّ خویش ، هرگز
ندیدم ، هیچ سرگردان ندیدم
۳بگردیدم چو گردون گرد عالم
چو خود واله چو خود حیران ندیدم
۴شدم چون گوی سرگردان که خود را
حریفِ درد ، در میدان ندیدم
۵درین حیرت ندارم صبر و غم اینت
که کُشتن خویش را ، قربان ندیدم
۶درین وادی بسی از پیش رفتم
ولی یک ذره از پیشان ندیدم
۷کنون از پس شدم عمری ولیکن
سر یک مویی از انسان ندیدم
۸چو راهی بی نهایت مینماید
سر و بن یافتن امکان ندیدم
۹چو شمعی خویش را در آتش و دود
اگر دیدم به جز گریان ندیدم
۱۰گزیرم نیست از خوناب دیده
که من هرگز چنین طوفان ندیدم
۱۱ز عالم شربتی بی خون نخوردم
ز گیتی بی جگر یک نان ندیدم
۱۲ندیدم در جهان یک ذره شادی
که تا اندوه صد چندان ندیدم
۱۳چه گر خورشید عمرم بود تابان
چو بر من تافت جز تاوان ندیدم
۱۴حکایت چون کنم از ملک یوسف
که من جز چاه و جز زندان ندیدم
۱۵خطا گفتم بسی دیدم نکویی
ولی خود را سزای آن ندیدم
۱۶کمال دیگران بر خود چه بندم
که من در خویش جز نقصان ندیدم
۱۷صدف را آن بود بهتر که گوید
که من در عمر خود باران ندیدم
۱۸فقیری بایدم همدرد و همدم
که میگوید که من سلطان ندیدم
۱۹تو ای عطار چون اینجا رسیدی
سخن گفتن تورا سامان ندیدم
۲۰