از می عشق تو چنان مستم
که ندانم که نیست یا هستم
۱آتش عشق چون درآمد تنگ
من ز خود رستم و درو جستم
۲لاجرم هست نیستم، هیچم
لاجرم عاقلی نیم، مستم
۳چند گویم ز خود که در ره عشق
جرعهای خوردم و ز خود رستم
۴ننگ من از من است بی من من
بر پریدم به دوست پیوستم
۵ساقیا درد درد در ده زود
که به یک درد توبه بشکستم
۶باز، خمخانه برگشادم در
باز، زنار بر میان بستم
۷هرچه کردم به عمرهای دراز
زان همه حسرت است در دستم
۸ترک عطار گفتم و بی او
دیده پر خون به گوشه بنشستم
۹