دوش دل را در بلایی یافتم
خانه چون ماتم سرایی یافتم
۱گفتم ای دل چیست حال آخر بگو
گفت بوی آشنایی یافتم
۲همچو گویی در خم چوگان عشق
خویش را نه سر نه پایی یافتم
۳خواستم تا دل نثار او کنم
زانکه جانم را سزایی یافتم
۴پیش از من جان بر او رفته بود
گرچه من بیجان بقایی یافتم
۵آن بقا از جان نبود از عشق بود
زانکه عشق جان فزایی یافتم
۶مردم چشم خودش خوانم از آنک
دایمش در دیده جایی یافتم
۷گرچه زلف او گره بسیار داشت
هر گره مشکلگشایی یافتم
۸با چنان مشکلگشایی حل نشد
آنچه من از دلربایی یافتم
۹چون به خون خویشتن بستم سجل
هر سرشکی را گوایی یافتم
۱۰چون سجل بندم به خون چون پیش ازین
از لب او خون بهایی یافتم
۱۱عقل از زلفش ز بس کاندیشه کرد
حاصلش تاریکنایی یافتم
۱۲با دهانش تا دوچاری خورد دل
دایمش در تنگنایی یافتم
۱۳در هوای او دل عطار را
ذره کردم چون هبایی یافتم
۱۴