تا ز سر عشق سرگردان شدم
غرقهٔ دریای بی پایان شدم
۱چون دلم در آتش عشق اوفتاد
مبتلای درد بی درمان شدم
۲چون سر و کار مرا سامان نماند
من ز حیرت بی سر و سامان شدم
۳عاشق صاحب جمالی شد دلم
کز کمال حسن او حیران شدم
۴تا بدیدم آفتاب روی او
بر مثال ذره سرگردان شدم
۵چون نبودم مرد وصلش لاجرم
مدتی غمخوارهٔ هجران شدم
۶مدتی رنجی کشیدم در جهان
جان و دل درباختم سلطان شدم
۷همچو مرغی نیم بسمل در فراق
پر زدم بسیار تا بی جان شدم
۸چون به جان فانی شدم در راه او
در فتا شایستهٔ جانان شدم
۹چون بقای خود بدیدم در فنا
آنچه میجستم به کلی آن شدم
۱۰رستم از عار خود و با یار خود
بی خود اندر پیرهن پنهان شدم
۱۱تا که عطار این سخن آزاد گفت
بندهٔ او از میان جان شدم
۱۲