دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم
منبع هر گوهری دریای دیگر یافتم
۱زین چنین دریا که گرد من درآمد از سرشک
گرد کشتیِّ بقا گرداب منکر یافتم
۲موج این دریا چرا فوق الثریا نگذرد
خاصه از تحت الثری قعرش فروتر یافتم
۳در چنین بحری نیارم کرد عزم آشنا
زانکه من این بحر را نه پا و نه سر یافتم
۴یعلم الله گر به عمر خویش از بی قوتی
هیچ عاشق را درین دریا شناگر یافتم
۵شرم دارم کز گریبان سر برآرم خشک مو
چون ز بحر چشم خود را دامنتر یافتم
۶با چنین تردامنی بس ایمنم از خشکسال
کز تر و از خشک صد دریا میسر یافتم
۷هفت دریا را زکوة از بحر چشم من گشاد
لاجرم هر هفت را هفتاد کشور یافتم
۸صد بیابان را که خشکی از لب خشکم گرفت
سر به سر زین بحر پر خونم مصور یافتم
۹در تعجب ماندهام از قطرههای چشم خویش
زانکه در هر قطره صد بحر مضمر یافتم
۱۰ای عجب هر قطره اشکم که بگشادم ز هم
قرب صد دریای خون در وی مجاور یافتم
۱۱مد و جزر و قطره و دریا به هم هر دو یکی ست
زانکه هر یک را مدار از بحر اخضر یافتم
۱۲از کنار بحر اخضر دیدهام وز خون خویش
از کنار خویش اکنون بحر احمر یافتم
۱۳مردم آبی چشمم را درین دریای اشک
گاه در خون غوطه گاه از آه منبر یافتم
۱۴کی نماید آب رویم در چنین دریا که من
روی خود چون مرد دریای مزعفر یافتم
۱۵منت ایزد را که این دریا اگر آبم ببرد
در عوض چشمم ازو دریای گوهر یافتم
۱۶اندرین دریای خون هر قطرهٔ خونین که هست
هر یکی را سوی دردی نیز رهبر یافتم
۱۷خواستم تا ره برم بر روی آن دریای خون
راه گم کردم که راه سرد صر صر یافتم
۱۸دل که دارد تا بگردد گرد این دریا که من
هر نفس در وی هزار و صد دلاور یافتم
۱۹گر درین دریا کسی کشتی امید افکند
باد سردش بادبان و صبر لنگر یافتم
۲۰سینهٔ گردون که موجش آتشی زد زآفتاب
روز و شب از رشک این بحرش پر اخگر یافتم
۲۱گرچه دریای فلک را گوهر بسیار هست
دایمش در جنب این دریا محقر یافتم
۲۲زانکه این دریا ز دل میخیزد آن دریا ز خون
درد را همچون عرض، دل را چو جوهر یافتم
۲۳تا دلم بر روی دریا خون معنی گسترد
خاطر عطار را چون قرص خاور یافتم
۲۴