ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدم
خون دلم بخوردی و در خورد جان شدم
۱چون کرمپیله، عشق تنیدم به خویش بر
چون پرده راست گشت من اندر میان شدم
۲دیگر که داندم چو من از خود برآمدم
دیگر که بیندم چو من از خود نهان شدم
۳چون در دل آمدم آنچه زبان لال گشت از آن
در خامشی و صبر چنین بی زبان شدم
۴مرده چگونه بر سر دریا فتد ز قعر
من در میان آتش عشقت چنان شدم
۵مرغی بدم ز عالم غیبی برآمده
عمری به سر بگشتم و با آشیان شدم
۶چون بر نتافت هر دو جهان بار جان من
بیرون ز هر دو در حرم جاودان شدم
۷عطار چند گویی ازین گفت توبه کن
نه توبه چون کنم که کنون کامران شدم
۸