از بس که روز و شب غم بر غم کشیدهام
شادی فکندهام غم بر غم گزیدهام
۱شادی به روی غم که غمم غمگسار گشت
کم غم چو روی شادی عالم بدیدهام
۲گر نیز شادی است درین آشیان غم
من شادیی ندیدهام اما شنیدهام
۳کس را مباد با من و با درد من رجوع
زیرا که درد عشق مسلم خریدهام
۴تا کی ز درد عشق زنم لاف چون ز نفس
دایم به دل رمیده به تن آرمیدهام
۵هرگز دمی نیافتهام هیچ فرصتی
چندانکه با سگان طبیعت چخیدهام
۶گرچه قدم نداشتهام در مقام عدل
باری ز اهل ظلم قدم در کشیدهام
۷در گوشهای نشسته بسی خون بخوردهام
بر جایگه فسرده بسی ره بریدهام
۸عمرم گذشت در بچه طبعی و من هنوز
از حرص و آز چون بچهٔ نا رسیدهام
۹هر روز در خزانهٔ عطار کمتر است
دری که از سفینهٔ دانش گزیدهام
۱۰