گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
کفار بشنوند نگروند کافرم
۱وز زلف او اگر سر مویی به من رسد
در دل نهم چو دیده و در جان بپرورم
۲درهم ز دست دست سر زلفش از شکن
دستم نمیدهد که شکنهاش بشمرم
۳تا برد دل ز من سر زلف معنبرش
از بوی دل شده است دماغی معنبرم
۴جان من است گرچه نمیبینمش چو جان
بی جان چگونه عمر گرامی به سر برم
۵از پای می درآیم و آگاه نیست کس
تا عشق آن نگار چه سر داشت در سرم
۶غم میرسد به روی من از سوی آن نگار
شادی به روی غم که غم اوست رهبرم
۷در عشق او دلی است مرا بی خبر ز خویش
وز هر چه زین گذشت خبر نیست دیگرم
۸تا بو که پای باز نگیرد ز خاک خود
با خاک راه رهگذر او برابرم
۹زان آمده است با من بیدل به در برون
کز دیرگاه خاک در آن سمن برم
۱۰بر خاک خویش میگذرد همچو باد و من
بادی به دست مانده و بر خاک آن درم
۱۱گفتم بیا و خانه فروشی بزن مرا
گفتا برو که من ز چنین ها نمیخرم
۱۲گفتم که گوش دار ز عطار یک سخن
گفتا خمش که سر به سخن در نیاورم
۱۳