خبرت هست که خون شد جگرم
وز می عشق تو چون بی خبرم
۱زآرزوی سر زلف تو مدام
چون سر زلف تو زیر و زبرم
۲نتوان گفت به صد سال آن غم
کز سر زلف تو آمد به سرم
۳میتپم روز و شب و میسوزم
تا که بر روی تو افتد نظرم
۴خود ز خونابهٔ چشمم نفسی
نتوانم که به تو در نگرم
۵گر به روز اشک چو در میبارم
میبر آید دل پر خون ز برم
۶چون نبینم نظری روی تو من
به تماشای خیال تو درم
۷گر نخوردی غم این سوخته دل
غم عشق تو بخوردی جگرم
۸چند گویی که تو خود زر داری
پشت گرمی تو غمت را چه خورم
۹دور از روی تو گر درنگری
پشت گرمی است ز روی چو زرم
۱۰روی عطار چو زر زان بشکست
که زری نیست به وجه دگرم
۱۱