تا دل از دست بیفتاد از تو
تن به اندوه فرو داد از تو
۱دل من گشت چو دریایی خون
چشم من چشمهٔ خون زاد از تو
۲تا دلم بندهٔ سودای تو شد
نیستم یک نفس آزاد از تو
۳چند در خون دلم گردانی
طاقتم نیست که فریاد از تو
۴لیک فریاد نمیدارد سود
گر زیانیم بود باد از تو
۵تا ز عمرم نفسی میماند
خامشی از من و بیداد از تو
۶خامشی به به چنین دل که مراست
شرمم آید که کنم یاد از تو
۷در ره عشق تو شادیم مباد
گر نیم من به غمت شاد از تو
۸شادمانیم نباشد که مرا
کار با درد تو افتاد از تو
۹دل عطار چو درد تو نیافت
شد درین واقعه بر باد از تو
۱۰