غزلیاتغزل شمارهٔ ۷۸۰ عطارشاعرعطارمجموعهغزلیاتقالبغزلوزنفعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریدوش سرمست به وقت سحریمیشدم تا به بر سیمبری۱تیز کرده سر دندان که مگربربایم ز لب او شکری۲چون ربودم شکری از لب اوبنشستم به امید دگری۳جگرم سوخت که از لعل لبششکری می نرسد بی جگری۴گاهگاهی شکری میدهدمبر سر پای روان در گذری۵زین چنین بوسه چه در کیسه کنموای از غصهٔ بیدادگری۶زان همه تنگ شکر کو راهستاز قضا قسم من آمد قدری۷تا خبر یافتهام از شکرشنیست از هستی خویشم خبری۸کارم از دست شد و کار مرانیست چون دایره پایی و سری۹وقت نامد که شوم جملهٔ عمرهمچو نی با شکری در کمری۱۰ماهرویا دل عطار بسوختمکن و در دل او کن نظری۱۱