تا دیدهام رخ تو کم جان گرفتهام
اما هزار جان عوض آن گرفتهام
۱چون ز لبت نبود مرا روی یک شکر
ای بس که پشت دست به دندان گرفتهام
۲تا آب زندگانی تو دیدهام ز دور
دور از رخ تو مرگ خود آسان گرفتهام
۳چون توشهٔ وصال توام دست می نداد
در پا فتاده گوشهٔ هجران گرفتهام
۴چون بر کمان ابروی تو تیر دیدهام
گر خواست وگرنه کم جان گرفتهام
۵آوازهٔ لب تو ز خلقی شنیدهام
زان تشنه راه چشمهٔ حیوان گرفتهام
۶آن راه چشمه در ظلمات دو زلف توست
یارب رهی چه دور و پریشان گرفتهام
۷چون خشکسال وصل تو در کون دیدهام
از ابر چشم عادت طوفان گرفتهام
۸گرچه ز چشم خاست مرا عشق تو چو اشک
این جرم نیز بر دل بریان گرفتهام
۹برهم دریده پرده ز تر دامنی چشم
کو را به دست ابر گریبان گرفتهام
۱۰گفتی که من به کار تو سر تیز میکنم
کین پر دلی ز زلف زرهسان گرفتهام
۱۱خونی گشاد از همه سر تیزی توام
وین تجربه ز ناوک مژگان گرفتهام
۱۲چون تو ز ناز و کبر نگنجی به شهر در
من شهر ترک گفته بیابان گرفتهام
۱۳عطار تا که از تو چو یوسف جدا افتاد
یعقوبوار کلبهٔ احزان گرفتهام
۱۴