جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز
با من بساز و جانم ازین بیشتر مسوز
۱هر روز تا به شب چو ز عشق تو سوختم
هر شب چو شمع زار مرا تا سحر مسوز
۲مرغ توام به دست خودم دانهای فرست
زین بیش در هوای خودم بال و پر مسوز
۳چون آرزوی وصل توام خشک و تر بسوخت
در آتش فراق، خودم خشک و تر مسوز
۴چون دل ببردی و جگر من بسوختی
با دل بساز و بیش ازینم جگر مسوز
۵یکبارگی چو میبنسوزی مرا تمام
هر روزم از فراق به نوعی دگر مسوز
۶جانم که زآرزوی لبت همچو شمع سوخت
چون عود بیمشاهدهٔ آن شکر مسوز
۷عطار را اگر نظری بر تو اوفتد
این نیست ور بود نظرش در بصر مسوز
۸