هر مرد که نیست امتحانش
خوابی و خوری است در جهانش
۱میخفتد و میخورد شب و روز
تا مغز بود در استخوانش
۲فربه کند از غرور پهلو
تا نام نهند پهلوانش
۳مرد آن باشد که همچو شمعی
آتش بارد ز ریسمانش
۴از بسکه در امتحان کشندش
پیدا گردد همه نهانش
۵چون پاک شود ز هرچه دارد
آنگاه نهند در میانش
۶صد مغز یقین دهندش آنگاه
در پوست کشند از گمانش
۷تا هیچ فریفته نگردد
ایمن نبود ز مکر جانش
۸چون پاک شد از دو کون کلی
آیند دو کون میهمانش
۹نقدیش بود که مثل نبود
در هفت زمین و آسمانش
۱۰دانی تو که آن چه نقش یابد
تا خرج کنند جاودانش
۱۱تو جوهر مرد کی شناسی
نا کرده هزار امتحانش
۱۲در هر صفتش بجوی صد بار
در علم مبین و در عیانش
۱۳گر قلب بود بدر برون کن
ور نی بنشین بر آستانش
۱۴مردی که تو را به خویش خواند
در حال ز پیش خود برانش
۱۵وان مرد که از تو میگریزد
گنجی است درون خاکدانش
۱۶وان کو نگریزد از تو با تو
چون باد ز پس شوی دوانش
۱۷این هم رنگ است و میتوان کرد
رسوای زمانه هر زمانش
۱۸شرحت دادم که بی نشان کیست
بپذیر چو جان بدین نشانش
۱۹خاک ره او به چشم درکش
کز سود تو بِه بود زیانش
۲۰زیبا محکی نهاد عطار
زین شرح که رفت بر زبانش
۲۱