یک حاجتم ز وصل میسر نمیشود
یک حجتم ز عشق مقرر نمیشود
۱کارم به تو فتاد ، ولیکن به تک زدن
کاری چنین به پهلوی لاغر نمیشود
۲زین شیوه آتشی که مرا در دل اوفتاد
اشکم عجب بود اگر اخگر نمیشود
۳تا اشک گرمم از دم سردم فسرده شد
زان خشک گشت ای عجب و تر نمیشود
۴پا و سرم ز دست شد و خون دل هنوز
از پای می درآیم و با سر نمیشود
۵نی نی که خون دل به سر آمد ز روی من
از سیل اشک سرخ مزعفر نمیشود
۶چون بحر خوف موت نهنگ فلک فتاد
بحری که سالکیش شناور نمیشود
۷تن دردهم به قهر چو دانم که با فلک
یک کارم از هزار میسر نمیشود
۸صافی چه خواهم از کف ساقی چرخ از آنک
صافی نمیدهد که مکدر نمیشود
۹از جای میبرد همه کس را فلک ولی
هرگز ز جای خویش فراتر نمیشود
۱۰گر پی کند معاینه اختر هزار را
عطار یکدم از پی اختر نمیشود
۱۱