هر که صید چون تو دلداری شود
عاجزی گردد، گرفتاری شود
۱هر که خار مژهٔ تو بنگرد
هر گلی در چشم او خاری شود
۲باز چون گلبرگِ روی تو بدید
بیشکش هر خار گلزاری شود
۳شیر دل پیش نمکدان لبت
چون به جان آید جگرخواری شود
۴گر لبت در ابر خندد همچو برق
ابر تا محشر شکرباری شود
۵در طوافِ نقطهٔ خالت ز شوق
چرخِ سرگردان چو پرگاری شود
۶مس اگرچه زر تواند شد ولیک
وصف خط تو چو بسیاری شود
۷پیش سرسبزی خطت، زاشتیاق
زر کند بدرود و زنگاری شود
۸سرفرازی کو سرِ زلفِ تو دید
تا بجنبد سرنگونساری شود
۹میلِ زلف تو به ترسایی است از آنک
گه چلیپا، گاه زناری شود
۱۰گو بیا و مذهبِ زلف تو گیر
هر که میخواهد که دینداری شود
۱۱گر فروشی بر من غمکش جهان
هر سر مویم خریداری شود
۱۲هر که او دلزندهٔ عشق تو نیست
گر همه مشک است مرداری شود
۱۳نیست آسان هیچ، کارِ عشقِ تو
زان به تن بردن چو دشواری شود
۱۴پی چو گم کردند کار عشق را
عاشقی کو کز پی کاری شود
۱۵عشق را هرگز نماند رونقی
هر کسی گر صاحباسراری شود
۱۶صدهزاران قطره گردد ناپدید
تا یکی زان، درِّ شَهواری شود
۱۷چون کسی را بوی نبود زین حدیث
کی شود ممکن که عطاری شود
۱۸