هر گدایی مرد سلطان کی شود
پشهای آخر سلیمان کی شود
۱نی عجب آن است کین مرد گدا
چون که سلطان نیست سلطان کی شود
۲بس عجب کاری است بس نادر رهی
این چو عین آن بود آن کی شود
۳گر بدین برهان کنی از من طلب
این سخن روشن به برهان کی شود
۴تا نگردی از وجود خود فنا
بر تو این دشوار آسان کی شود
۵گفتمش فانی شو و باقی تویی
هر دو یکسان نیست یکسان کی شود
۶گرچه هم دریای عمان قطرهای است
قطرهای دریای عمان کی شود
۷گر کسی را دیده دریابین نشد
قطرهبین باشد مسلمان کی شود
۸تا نگردد قطره و دریا یکی
سنگ کفرت لعل ایمان کی شود
۹جمله یک خورشید میبینم ولیک
میندانم بر تو رخشان کی شود
۱۰هر که خورشید جمال او ندید
جانفشان بر روی جانان کی شود
۱۱صد هزاران مرد میبینم ز عشق
منتظر بنشسته تا جان کی شود
۱۲چند اندایی به گل خورشید را
گل بدین درگه نگهبان کی شود
۱۳از کفی گل کان وجود آدم است
آن چنان خورشید پنهان کی شود
۱۴گر به کلی برنگیری گل ز راه
پای در گل ره به پایان کی شود
۱۵نه چه میگویم تو مرد این نهای
هر صبی رستم به دستان کی شود
۱۶کی توانی شد تو مرد این حدیث
هر مخنث مرد میدان کی شود
۱۷تا نباشد همچو موسی عاشقی
هر عصا در دست ثعبان کی شود
۱۸عمرت ای عطار تاوان کردهای
بر تو آن خورشید تابان کی شود
۱۹