هرچه در هر دو جهان جانان نمود
تو یقین میدان که آن از جان نمود
۱هست جانت را دری اما دو روی
دوست از دو روی او دو جهان نمود
۲کرد از یک روی دنیا آشکار
وز دگر روی آخرت پنهان نمود
۳آخرت آن روی و دنیا این دگر
ای عجب یک چیز این و آن نمود
۴هر دو عالم نیست بیرون زین دو روی
هرچه آن دشوار یا آسان نمود
۵در میان این دو دربند عظیم
چون نگه کردم یکی ایوان نمود
۶یک درش دنیا و دیگر آخرت
بلکه دو کونش چو دو دوران نمود
۷باز پرسیدم ز دل کان قصر چیست
گفت خلوتخانهٔ جانان نمود
۸گفتم آخر قصر سلطان جان ماست
جان نمود این قصر یا سلطان نمود
۹گفت دایم بر تو سلطان است جان
بارگاه خویش در جان زان نمود
۱۰پرتو او بینهایت اوفتاد
لاجرم بیحد و بیپایان نمود
۱۱تا ابد گر پیش گیری راه جان
ذرهای نتوانی از پیشان نمود
۱۲پرتوی کان دور بود آن کفر بود
وانکه آن نزدیک بود ایمان نمود
۱۳چند گویم این جهان و آن جهان
از دو روی جان همینتوان نمود
۱۴گرد جان در گرد چون مردان بسی
تا توانی عشق را برهان نمود
۱۵در جهان جان بسی سرگشتهاند
کمترین یک چرخ سرگردان نمود
۱۶میرو و یک دم میاسا از روش
کاین سفر در روح جاویدان نمود
۱۷گر تورا افتاد یک ساعت درنگ
صد درنگ از عالم هجران نمود
۱۸همچو گویی گشت سرگردان مدام
هرکه خود را مرد این میدان نمود
۱۹خود در این میدان فرو شد هر که رفت
وانکه یکدم ماند هم حیران نمود
۲۰تا ابد در درد این، عطار را
ذره ذره کلبهٔ احزان نمود
۲۱