ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصود
وی آتش عشق تو دلم سوخته چون عود
۱چه باک اگرم عقل و دل و جان بنماند
گو هیچ ممان زانکه تویی زین همه مقصود
۲در عشق تو جانم که وجود و عدمش نیست
دانی تو که چون است نه معدوم و نه موجود
۳هر آدمییی را که کفی خاک سیاه است
بیواسطه دادی تو وجودی ز سر جود
۴چون ژنده قبایی است که آن خاص ایاز است
تا چند کند سرکشی از خلعت محمود
۵مردانه در این راه درآ ای دل غافل
کز عشق نه مقبول بود مرد نه مردود
۶چون خضر برون آی ازین سد نهادت
تا باز گشایند تو را این ره مسدود
۷هرچیز که در هر دو جهان بستهٔ آنی
آن است تورا در دو جهان مونس و معبود
۸عطار اگر سایهصفت گم شود از خود
خورشید بقا تابدش از طالع مسعود
۹