عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد
فریاد ز کفار به یک بار برآمد
۱در صومعهها نیم شبان ذکر تو میرفت
وز لات و عزی نعرهٔ اقرار برآمد
۲گفتم که کنم توبه در عشق ببندم
تا چشم زدم عشق ز دیوار برآمد
۳یک لحظه نقاب از رخ زیبات براندند
صد دلشده را زان رخ تو کار برآمد
۴یک زمزمه از عشق تو با چنگ بگفتم
صد نالهٔ زار از دل هر تار برآمد
۵آراسته حسن تو به بازار فروشد
در حال هیاهوی ز بازار برآمد
۶عیسی به مناجات به تسبیح خجل گشت
ترسا ز چلیپا و ز زنار برآمد
۷یوسف ز می وصل تو در چاه فروشد
منصور ز شوقت به سر دار برآمد
۸ای جان جهان هر که درین ره قدمی زد
کار دو جهانیش چو عطار برآمد
۹