چون سیمبران روی به گلزار نهادند
گل را ز رخ چون گل خود ، خوار نهادند
۱تا با رخ چون گل بگذشتند به گلزار
نار از رخ گل در دل گلنار نهادند
۲در کار شدند و می چون زنگ کشیدند
پس عاشق دلسوخته را کار نهادند
۳تلخی ز می لعل ببردند که می را
تنگی ز لب لعل شکربار نهادند
۴ای ساقی گلرنگ درافکن می گلبوی
کز گل کلهی بر سر گلزار نهادند
۵مینوش چو شنگرف به سرخی که گل تر
طفلی است که در مهد چو زنگار نهادند
۶بوی جگر سوخته بشنو که چمن را
گلهای جگر سوخته در بار نهادند
۷زان غرقهٔ خون گشت تن لاله که او را
آن داغ سیه بر دل خون خوار نهادند
۸سوسن چو زبان داشت فروشد به خموشی
در سینهٔ او گوهر اسرار نهادند
۹از بر بنیارد کس و از بحر نزاید
آن در که درین خاطر عطار نهادند
۱۰