نقد قدم از مخزن اسرار برآمد
چون گنج عیان شد
۱خود بود که خود بر سر بازار برآمد
بر خود نگران شد
۲در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه
تا خلق بپوشند
۳خود بر صفتِ جبّه و دستار برآمد
لبس همه سان شد
۴در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا
در کسوت قطره
۵در بحر به شکل در شهوار برآمد
در گوش نهان شد
۶در شکل بتان خواست که خود را بپرستد
خود را بپرستد
۷خود گشت بت و خود به پرستار برآمد
خود عین بتان شد
۸از بهر خود ایوان و سرا خواست که سازد
قصری ز بشر ساخت
۹در صورت سقف و در و دیوار برآمد
خود خانه و مان شد
۱۰خود بر تن خود نیش جفا زد ز سر قهر
خود مرهم خود گشت
۱۱خود بر صفت مردم بیمار برآمد
خود فاتحه خوان شد
۱۲اشعار مپندار اگر چشم سرت هست
رازی است نهفته
۱۳آنچه به زبان از دل عطار برآمد
این بود که آن شد
۱۴