دی پیر من از کوی خرابات برآمد
وز دلشدگان نعرهٔ هیهات برآمد
۱شوریده به محراب فنا سر به برافکند
سرمست به معراج مناجات برآمد
۲چون دردی جانان به ره سینه فرو ریخت
از مشرق جان صبح تحیات برآمد
۳چون دوست نقاب از رخ پر نور برانداخت
با دوست فرو شد به مقامات برآمد
۴آن دیده کزان دیده توان دید جمالش
آن دیده پدید آمد و حاجات برآمد
۵مقصود به حاصل شد و طالب به تعین
محبوب قرین گشت و مهمات برآمد
۶بد باز جهان بود بدان کوی فروشد
واقبال بدان بود که شهمات برآمد
۷دین داشت و کرامات و به یک جرعه می عشق
بیخود شد و از دین و کرامات برآمد
۸عطار بدین کوی سراسیمه همی گشت
تا نفی شد و از ره اثبات برآمد
۹