گرد ره تو کعبه و خمار نماند
یک دل ز می عشق تو هشیار نماند
۱ور یک سر موی از رخ تو روی نماید
بر روی زمین خرقه و زنار نماند
۲وآن را که دمی روی نمایی ز دو عالم
آن سوخته را جز غم تو کار نماند
۳گر برفکنی پرده از آن چهرهٔ زیبا
از چهرهٔ خورشید و مه آثار نماند
۴جان چون بگشاید به رخت دیده که جان را
با نور رخت دیده و دیدار نماند
۵گر وحدت خود را ، به قلاووز فرستی
از وحدت تو هستی دیار نماند
۶جانا ز می عشق تو یک قطره به دل ده
تا در دو جهان یک دل بیدار نماند
۷در خواب کن این سوختگان را ز می عشق
تا جز تو کسی محرم اسرار نماند
۸از بس که ز دریای دلم موج گهر خاست
ترسم که درین واقعه عطار نماند
۹