آنچه نقد سینهٔ مردان بود
زآرزوی آن فلک گردان بود
۱گر از آن یک ذره گردد آشکار
هر دو عالم تا ابد پنهان بود
۲در گذر از کون تا تاب آوری
خود که را در کون تاب آن بود
۳آن فلک کان در درون عاشق است
آفتاب آن رخ جانان بود
۴گر فرو استد ز دوران این فلک
آن فلک را تا ابد دوران بود
۵نور این خورشید اگر زایل شود
نور آن خورشید جاویدان بود
۶زود بیند آن فلک و آن آفتاب
هر که را یک ذره نور جان بود
۷وانکه نور جان ندارد ذرهای
تا بود در کار خود حیران بود
۸چند گویی کین چنین و آن چنان
تا چنینی عمر تو تاوان بود
۹کی بود پروای خلقش ذرهای
هر که او در کار سرگردان بود
۱۰پای در نه راه را پایان مجوی
زانکه راه عشق بیپایان بود
۱۱عشق را دردی بباید بی قرار
آن چنان دردی که بی درمان بود
۱۲گر زند عطار بی این سر نفس
آن نفس بر جان او تاوان بود
۱۳