هر که را اندیشهٔ درمان بود
درد عشق تو برو تاوان بود
۱بر کسی درد تو گردد آشکار
کو ز چشم خویشتن پنهان بود
۲گرچه دارد آفتابی در درون
لیک همچون ذره سرگردان بود
۳ای دل محجوب بگذر از حجاب
زانکه محجوبی عذاب جان بود
۴گر هزاران سال باشی در عذاب
میتوان گفتن که بس آسان بود
۵لیک گر افتد حجابی در رهت
این عذاب سخت صد چندان بود
۶چند اندیشی بمیر از خویش پاک
تا نمیری کی تو را درمان بود
۷چون بمیرد شمع برهد از بلا
نه دگر سوزنده نه گریان بود
۸هر دم از سر گیر چو شمع و بسوز
زانکه سوز شمع تا پایان بود
۹چون بسوزی پاک پیش چشم تو
هر دو کون و ذرهای یکسان بود
۱۰عرش را گر چشم جان آید پدید
تا ابد در خردلی حیران بود
۱۱عرش و خردل و آنچه در هر دو جهان است
ذره ذره جامهٔ جانان بود
۱۲تو درون جامهٔ جانان مدام
تا ایازت دایما سلطان بود
۱۳صد هزاران چیز داند شد به طبع
آن عصا کان لایق ثعبان بود
۱۴آن عصا کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصای موسی عمران بود
۱۵وان نفس کان مردگان را زنده کرد
نی دم عیسی حکمتدان بود
۱۶آن عصا آنجا یدالله بود و بس
وان نفس بی شک دم رحمان بود
۱۷وان هزاران خلق کز داود مرد
آن نه زین الحان که زان الحان بود
۱۸در بر مردی که این سر پی برد
مردی رستم همه دستان بود
۱۹گر ندانستی تو این سر تن بزن
تا در آن ساعت که وقت آن بود
۲۰تن زن ای عطار و تن زن دم مزن
زانکه اینجا دم زدن نقصان بود
۲۱