هر که را با لب تو پیمان بود
اجل او از آب حیوان بود
۱هر که روی چو آفتاب تو دید
همچو من تا که بود حیران بود
۲در نکویی پسندهٔ جایی
که نکوتر از آن بنتوان بود
۳چون بدیدم لب جگر رنگت
نمکی داشت و شکرافشان بود
۴یک شکر آرزوم کرد الحق
لیک بیمم ز تیر مژگان بود
۵بی رخت بر رخم نوشت به خون
دیده هر راز دل که پنهان بود
۶خواستم تا نفس زنم بی تو
نزدم زانکه آن نفس جان بود
۷جان من گر بود وگر نبود
کی مرا در جهان غم آن بود
۸لیک جان زان سبب ندادم من
که نه در خورد چون تو جانان بود
۹جان بدادم چو روی تو دیدم
زانکه جان دادن من آسان بود
۱۰جان عطار تا که بود از تو
هستی و نیستیش یکسان بود
۱۱