آنرا که ز وصل او نشان بود
دل گم شدگیش جاودان بود
۱آری چو بتافت شمع خورشید
گر بود ستارهای نهان بود
۲نتواند رفت قطره در بحر
چون بحر به جای او روان بود
۳بحری که اگرچه موجها زد
اما همه عمر همچنان بود
۴هر دم بنمود صد جهان لیک
نتوان گفتن که یک جهان بود
۵زیرا که شد آمدی که افتاد
پندار خیال یا گمان بود
۶گر بود نمود فرع غیری
لاغیری دان که بس عیان بود
۷زانجا که حیات لعب و لهوست
بازی خیال در میان بود
۸هرگاه که این خیال برخاست
هر عیب که بود عیبدان بود
۹چون هست حقیقت همه بحر
پس قطره و بحر همعنان بود
۱۰خورشید رخش بتافت ناگاه
هر ذره که بود دیدهبان بود
۱۱در هر دل ذرهای محقر
گویی تو که صد هزار جان بود
۱۲هر ذره اگرچه صد نشان داشت
چون در نگریست بینشان بود
۱۳چون پرتو ذرهای چنین است
چه جای زمین و آسمان بود
۱۴طاوس رخش چو جلوهای کرد
ذرات جهان هم آشیان بود
۱۵در پیش چنان جمال یکدم
در هر دو جهان که را امان بود
۱۶جانا برهان مرا ز من زانک
از خویش مرا بسی زیان بود
۱۷جان کاستن است بی تو بودن
خود بی تو چگونه میتوان بود
۱۸عطار دمی اگر ز خود رست
گویی شب و روز کامران بود
۱۹