عشق توام داغ چنان میکند
کآتش سوزنده فغان میکند
۱بر دل من چون دل آتش بسوخت
بر سر من اشکفشان میکند
۲درنگر آخر که ز سوز دلم
چون دل آتش خفقان میکند
۳عشق تو بیرحمتر از آتش است
کآتشم از عشق ضمان میکند
۴آتش سوزنده به جز تن نسوخت
عشق تو آهنگ به جان میکند
۵هر که ز زلف تو کشد سر چو موی
زلف تواش موی کشان میکند
۶آنچه که جستند همه اهل دل
مردم چشم تو عیان میکند
۷وآنچه که صد سال کند رستمی
زلف تو در نیم زمان میکند
۸چون نزند چشم خوشت تیر چرخ
کابروی تو چرخ کمان میکند
۹گر همه خورشید سبکرو بود
پیش رخت سایه گران میکند
۱۰هر که کند وصف دهانت که نیست
هست یقین کان به گمان میکند
۱۱خط تو چون مهر نبوت به نسخ
ختم همه حسن جهان میکند
۱۲چون ز پی خضر همه سبز رست
خط تو زان قصد نشان میکند
۱۳چشمهٔ خضر است دهانت به حکم
خط تو سرسبزی از آن میکند
۱۴پسته وآن فستقی مغز او
دعوی آن خط و دهان میکند
۱۵بی خبری دی خط تو دید و گفت
برگ گل از سبزه نهان میکند
۱۶مینشناسد که دهانش ز خط
غالیه در غالیهدان میکند
۱۷چون دهنش ثقبهٔ سوزن فتاد
رشتهٔ آن ثقبه میان میکند
۱۸دی ز دهانش شکری خواستم
گفت که نرمم به زبان میکند
۱۹سود ندارد شکری بی جگر
میندهد زانکه زیان میکند
۲۰کز نفس سردت و باران اشک
لالهٔ من برگ خزان میکند
۲۱شفقت او بین که رخم در سرشک
چون رخ خود لالهستان میکند
۲۲شیوه او مینبد اندر فرید
گرچه ز صد شیوه برآن میکند
۲۳