درد من از عشق تو درمان نبرد
زانکه دلم خون شد و فرمان نبرد
۱دل که به جان آمدهٔ درد توست
درد بسی برد که درمان نبرد
۲جان نبرم از تو من خستهدل
کانکه به تو داد دل او جان نبرد
۳هر که پریشان نشد از زلف تو
بویی از آن زلف پریشان نبرد
۴تا به ابد گمره جاوید ماند
هر که به تو راه ز پیشان نبرد
۵پاکبری تا دو جهان در نباخت
آنچه که میجست ز تو آن نبرد
۶پاک توان باخت درین ره که کس
دست درین راه به دستان نبرد
۷گرچه به سر گشت فلک قرنها
یک نفس این راه به پایان نبرد
۸چرخ چو از خویش نیامد به سر
واقعهٔ عشق تو پی زان نبرد
۹کی ببرم وصل تو دست تهی
هیچ ملخ ملک سلیمان نبرد
۱۰آه که اندر ظلمات جهان
مردهدلی چشمهٔ حیوان نبرد
۱۱تا که نشد مات فرید از دو کون
نرد غم عشق تو آسان نبرد
۱۲