هر که درین دایره دوران کند
نقطهٔ دل آینهٔ جان کند
۱چون رخ جان ز آینه دل بدید
جان خود آئینهٔ جانان کند
۲گر کند اندر رخ جانان نظر
شرط وی آن است که پنهان کند
۳ور نظرش از نظر آگه بود
دور فتد از ره و تاوان کند
۴گر همه یک مور ادب گوش داشت
رونق خود همچو سلیمان کند
۵مرد ره آن است که در راه عشق
هرچه کند جمله به فرمان کند
۶کی بود آن مرد گدا مرد آنک
عزم به خلوتگه سلطان کند
۷کار تو آن است که پروانهوار
جان تو بر شمع سرافشان کند
۸راست چو پروانه به سودای شمع
تیز برون تازد و جولان کند
۹طاقت شمعش نبود خویش را
روی به شمع آرد و قربان کند
۱۰عشق رخش بس که درین دایره
همچو من و همچو تو حیران کند
۱۱زلف پریشانش به یک تار موی
جملهٔ اسلام پریشان کند
۱۲لیک ز عکس رخ او ذرهای
بتکدهها جمله پر ایمان کند
۱۳در غم عشقش دل عطار را
درد ز حد رفت چه درمان کند
۱۴