چون لبش درج گهر باز کند
عقل را حاملهٔ راز کند
۱یارب از عشق شکر خندهٔ او
طوطی روح چه پرواز کند
۲هیچ کس زهره ندارد که دمی
صفت آن لب دمساز کند
۳تیرباران همهٔ شادی دل
غم آن غمزهٔ غماز کند
۴راست کان ترک پریچهره چو صبح
زلف شبرنگ ز رخ باز کند
۵نتوان گفت که هندوی بصر
از چه زنگی دل آغاز کند
۶ناز او چون خوشم آید نکند
ور کند ناز به صد ناز کند
۷ماه رویت چو ز رخ درتابد
ذره را با فلک انباز کند
۸همه ذرات جهان را رخ تو
همچو خورشید سرافراز کند
۹وه که دیوانگی عشق تو را
عقل پر حیله چه اعزاز کند
۱۰ماه در دق و ورم مانده و باز
بر امید تو تک و تاز کند
۱۱گفته بودی که برو ور نروی
زلف من کشتن تو ساز کند
۱۲سر نپیچم اگر از هر سر موی
سر زلف تو سرانداز کند
۱۳به سخن گرچه منم عیسی دم
جزع تو دعوی ایجاز کند
۱۴عنبر زلف تو عطارم کرد
واطلس روی تو بزاز کند
۱۵