از می عشق نیستی هر که خروش میزند
عشق تو عقل و جانش را خانه فروش میزند
۱عاشق عشق تو شدم از دل و جان که عشق تو
پرده نهفته میدرد زخم خموش میزند
۲دل چو ز درد درد تو مست خراب میشود
عمر وداع میکند عقل خروش میزند
۳گرچه دل خراب من از می عشق مست شد
لیک صبوح وصل را نعره به هوش میزند
۴دل چو حریف درد شد ساقی اوست جان ما
دل میِ عشق میخورد ، جان دمِ نوش میزند
۵تا دل من به مفلسی از همه کون درگذشت
از همه کینه میکشد بر همه دوش میزند
۶تا ز شراب شوق تو دل بچشید جرعهای
جملهٔ پند زاهدان از پس گوش میزند
۷ای دل خسته نیستی مرد مقام عاشقی
سیر شدی ز خود مگر خون تو جوش میزند
۸جان فرید از بلی مست می الست شد
شاید اگر به بوی او لاف سروش میزند
۹