هر که درین درد گرفتار نیست
یک نفسش در دو جهان کار نیست
۱هر که دلش دیدهٔ بینا نیافت
دیدهٔ او محرم دیدار نیست
۲هر که ازین واقعه بویی نبرد
جز به صفت صورت دیوار نیست
۳خوار شود در ره او همچو خاک
هرکه در این بادیه خونخوار نیست
۴ای دل اگر دم زنی از سر عشق
جای تو جز آتش و جز دار نیست
۵پردهٔ این راز ، که در قعرِ جانْست
جز قدح دردی خمار نیست
۶آنکه سزاوار در گلخن است
در حرم شاه سزاوار نیست
۷گلخنی مفلس ناشسته روی
مرد سراپردهٔ اسرار نیست
۸کعبهٔ جانان اگرت آرزوست
در گذر از خود ره بسیار نیست
۹گرچه حجاب تو برون از حد است
هیچ حجابیت چو پندار نیست
۱۰پردهٔ پندار بسوز و بدانک
در دو جهانت به ازین کار نیست
۱۱چند کنی از سر هستی خروش
نیست شو اندر طلب یار، نیست
۱۲از طمع خام درین واقعه
سوختهتر از دل عطار نیست
۱۳