هر زمانی زلف را بندی کند
با دل آشفته پیوندی کند
۱بس دل و جان را که زلف سرکشش
از سر مویی زبانبندی کند
۲لب گشایدتا ببینم وانگهی
یاریم چون آرزومندی کند
۳هر دو لب بربندد آرد قانعم
گر به یک قندیم خرسندی کند
۴لیک میدانم که دل نجهد به جان
گر نگاهی سوی آن قندی کند
۵گر بنالم صبر فرماید مرا
دل چو خون شد صبر تا چندی کند
۶عشق او عطار را شوریده کرد
کیست کین شوریده را بندی کند
۷