پیش رفتن را چو پیشان بستهاند
بازگشتن را چو پایان بستهاند
۱پس نه از پس راه داری نه ز پیش
کز دو سو ره بر تو حیران بستهاند
۲پس تو را حیران میان این دو راه
عالمی زنجیر در جان بستهاند
۳بی قراری زانکه در جان و دلت
این همه زنجیر جنبان بستهاند
۴چون عدد گویی تو دایم نه احد
هم عدد در تو فراوان بستهاند
۵حرص زنجیر است این سر فهم کن
تا بری پی هرچه زینسان بستهاند
۶حرص باید تا تو زر جمعآوری
تا کند وام از تو این زان بستهاند
۷چون عوض خواهی تو زر را گویدت
چار طاقت خلد رضوان بستهاند
۸چون رسی در خلد گوید نفس خلد
از برای نفس انسان بستهاند
۹مرد جانی جمع شود بگذر ز نفس
زانکه دل در تو پریشان بستهاند
۱۰در علفزاری چه خواهی کرد تو
چون تو را در قید سلطان بستهاند
۱۱قرب سلطان جوی و مهمانی مخواه
کان خیال از بهر مهمان بستهاند
۱۲جان به ما ده تا همه جانان شوی
کین همه از بهر جانان بستهاند
۱۳هم چنین یک یک صفت می کن قیاس
کان همه زنجیر از اینسان بستهاند
۱۴تو به یکیک راه میبر سوی دوست
لیک دشوار است و آسان بستهاند
۱۵چون به پیشان راه بردی، برگشاد
بر تو هر در کان ز پیشان بستهاند
۱۶چون رسی آنجا شود روشن تو را
پردهای کز کفر و ایمان بستهاند
۱۷جز به توحیدت نگردد آشکار
آنچه در جان تو پنهان بستهاند
۱۸جان عطار ای عجب چون سایهای است
لیک در خورشید رخشان بستهاند
۱۹