قصهٔ عشق تو از بر چون کنم
وصل را از وعده باور چون کنم
۱جان ندارم، بار جانان چون کشم
دل ندارم، قصد دلبر چون کنم
۲حلقهٔ زلف توام چون بند کرد
ماندهام چون حلقه بر در چون کنم
۳چون تو خورشیدی و من چون سایهام
خویش را با تو برابر چون کنم
۴گفتهای تو پای سر کن در رهم
می ندانم پای از سر چون کنم
۵گفته بودی عزم من کن مردوار
بردهام صد بار کیفر چون کنم
۶عزم کردم وصل تو جانم بسوخت
ماندهام بی عزم مضطر چون کنم
۷چون ندارد ذرهای وصل تو روی
وصل روی تو میسر چون کنم
۸کشتی عمرم به غرقاب اوفتاد
مفلسم از صبر لنگر چون کنم
۹چشم بگشادم که بینم روی تو
گشت چشمم غرق گوهر چون کنم
۱۰لب گشادم تا کنم وصف تو شرح
نیست آن کار سخنور چون کنم
۱۱گفتهای بردوز چشم و لب ببند
چون نه خشکم ماند و نه تر چون کنم
۱۲روح میخواهی برای یک شکر
آن عوض با این محقر چون کنم
۱۳گفتهام صد باره ترک روح خویش
چون تو هستی روح پرور چون کنم
۱۴چون به یک دستم همی داری نگاه
میزیم از دست دیگر چون کنم
۱۵هرگز از عطار حرفی نشنوی
قصهای با تو مقرر چون کنم
۱۶