دل رفت وز جان خبر ندارم
این بود سخن دگر ندارم
۱گرچه شدهام چو موی بی او
یک موی ازو خبر ندارم
۲همچون گویم که در ره او
دارم سر او و سر ندارم
۳هم بی خبرم ز کار هر دم
هم یک دم کارگر ندارم
۴راه است بدو ز ذره ذره
من دیدهٔ راهبر ندارم
۵خورشید همه جهان گرفته است
من سوخته دل نظر ندارم
۶چندان که روم به نیستی در
از هستی او گذر ندارم
۷فریاد که زیر پرده مردم
افسوس که پرده در ندارم
۸گرچه همه چیزها بدیدم
جز نام ز نامور ندارم
۹زان چیز که اصل چیزها اوست
مویی خبر و اثر ندارم
۱۰دردا که شدم به خاک و در دست
جز باد ز خشک و تر ندارم
۱۱فیالجمله نصیبهای که بایست
گر دارم ازو وگر ندارم
۱۲افسانهٔ عشق او شدم من
وافسانه جزین ز بر ندارم
۱۳با این همه ناامیدی عشق
دل از غم عشق بر ندارم
۱۴سیمرغ جهانم و چو عطار
یک مرغ به زیر پر ندارم
۱۵