فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
با که نفس برآرم چون همنفس ندارم
۱گفتم که در غم تو یاری کنندم آخر
چون یاریم کند کس چون هیچکس ندارم
۲ای دستگیر جانم دستم تو گیر ورنه
کس دست من نگیرد چون دست رس ندارم
۳گفتی به من رسی تو گر ذرهای است صبرت
کی در رسم به گردت کان ذره بس ندارم
۴چون در ره تو شیران از سیر بازماندند
تا کی دوم به آخر شیری ز پس ندارم
۵زهره ندارم ای جان گرد در تو گشتن
زیرا که در ره تو تاب عسس ندارم
۶در حبس کون بی تو پیوسته میتپم من
سیمرغ قاف قربم برگ قفس ندارم
۷عطار خاک راهت خواهد که سرمه سازد
بر فرق باد خاکم گر این هوس ندارم
۸