تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارم
چون لاله دور از تو جز خون کفن ندارم
۱در پای اوفتادم زیرا که سر ندارد
چون حلقههای زلفت غمهای بی شمارم
۲از بسکه هست حلقه در زلف سرفرازت
هرگز سری ندارد چندان که برشمارم
۳بادم نبردی آخر چون ذرهای ز سستی
گر داشتی دل تو یک ذره استوارم
۴هرگز ستاره دیدی در آفتاب بنگر
در آفتاب رویت چشم ستاره بارم
۵پیوسته پیش حکمت چون سرفکندهام من
زین بیش سر میفکن چون شمع در کنارم
۶بر نه به لطف دستی کز حد گذشت دانی
بی لالهزار رویت این نالههای زارم
۷چون دم نمیتوان زد با هیچکس ز عشقت
پس من ز درد عشقت با که نفس برآرم
۸عطار کی تواند شرح غم تو دادن
کز کار شد زبانم وز دست رفت کارم
۹