آن در که بسته باید تا چند باز دارم
کامروز وقتش آمد کان در فراز دارم
۱با هر که از حقیقت رمزی دمی بگویم
گوید مگوی یعنی برگ مجاز دارم
۲تا لاجرم بمُردی با پاره پاره جانی
در جان خویش گفتم چندان که راز دارم
۳چون این جهان و آن یک با صد جهان دیگر
در چشم من فرو شد چون چشم باز دارم
۴چیزی برفت از من واینجا نماند چیزی
تا این شود چون آن یک کاری دراز دارم
۵جانی که داشتم من، شد محو عشق جانان
جان من است جانان، جان دلنواز دارم
۶نی نی اگر چو شمعی این دم زدم ز گرمی
اکنون چو شمع از آن دم سر زیر گاز دارم
۷چون عز و ناز ختم است بر تو همیشه دایم
تا چند خویشتن را در عز و ناز دارم
۸کارم فتاد و از من تو فارغی به غایت
نه صبر میتوانم نه کارساز دارم
۹از بس که بی نیازی است آنجا که حضرت توست
من زاد این بیابان عجز و نیاز دارم
۱۰شوریدهٔ جهانم چون قربت تو جویم
محمود نیستم من، خو با ایاز دارم
۱۱بازی اگر نشیند بر دوش من نگیرم
ورنه کسی نبوده است ، البته بازدارم
۱۲من شمع جمع عشقم نه جان به تن بمانده
جان در میان آتش تن در گداز دارم
۱۳لاف ای فرید کم زن زیرا که در ره او
چون سرنگون نهای تو صد سرفراز دارم
۱۴