در درد عشق یک دل بیدار می نبینم
مستند جمله در خود هشیار می نبینم
۱جمله ز خودپرستی مشغول کار خویشند
در راه او دلی را بر کار می نبینم
۲عمری بسر دویدم گفتم مگر رسیدم
با دست هرچه دیدم چون یار می نبینم
۳گفتم مگر که باشم از خاصگان کویش
خود از سگان کویش آثار می نبینم
۴دعوی است جمله دعوی کو عاشقی و کو عشق
کز کشتگان عشقش دیار می نبینم
۵گر عاشقی برآور از جان دم اناالحق
زیرا که جای عاشق جز دار می نبینم
۶چون مرد دین نبودم کیش مغان گزیدم
دین رفت و بر میان جز زنار می نبینم
۷اکنون ز نا تمامی نه مغ نه مؤمنم من
اندک ز دست دادم بسیار می نبینم
۸دردا که داد چون گل عطار دل به بادش
وز گلبن وصالش یک خار می نبینم
۹