دل ز هوای تو یک زمان نشکیبد
دل چه بود عقل و وهم جان نشکیبد
۱هر که دلی دارد و نشان تو یابد
از طلب چون تو دلستان نشکیبد
۲گرچه جهان را بسی کس است شکیبا
هیچ کسی از تو در جهان نشکیبد
۳ذرهٔ سودای تو که سود جهان است
سود دل آن است کز زیان نشکیبد
۴گرچه زبان را مجال یاد تو نبود
یک نفس از یاد تو زبان نشکیبد
۵چون نشکیبد ز آب ماهی بی آب
دیده ز ماه تو همچنان نشکیبد
۶مردم آبی چشم از آتش عشقت
بی رخت از آب یک زمان نشکیبد
۷گرچه بنالم ولی نه آن ز تو نالم
ناله کنم زانکه ناتوان نشکیبد
۸چون نرسد دست من به جز به فغانی
نیست عجب گر ز دل فغان نشکیبد
۹مینشکیبد دمی ز کوی تو عطار
بلبل گویا ز بوستان نشکیبد
۱۰