هر آن دردی که دلدارم فرستد
شفای جان بیمارم فرستد
۱چو درمان است درد او دلم را
سزد گر درد بسیارم فرستد
۲اگر بی او دمی از دل برآرم
که داند تا چه تیمارم فرستد
۳وگر در عشق او از جان برآیم
هزاران جان به ایثارم فرستد
۴وگر در جویم از دریای وصلش
به دریا در نگونسارم فرستد
۵وگر از راز او رمزی بگویم
ز غیرت بر سر دارم فرستد
۶چو در دیرم دمی حاضر نبیند
ز مسجد سوی خمارم فرستد
۷چو دام زرق بیند در برم دلق
بسوزد دلق و زنارم فرستد
۸چو گبر نفس بیند در نهادم
به آتشگاه کفارم فرستد
۹به دیرم درکشد تا مست گردم
به صد عبرت به بازارم فرستد
۱۰چو بی کارم کند از کار عالم
پس آنگه از پی کارم فرستد
۱۱چو در خدمت چنان گردم که باید
به خلوت پیش عطارم فرستد
۱۲