دلی کز عشق او دیوانه گردد
وجودش با عدم همخانه گردد
۱رخش شمع است و عقل ار عقل دارد
ز عشق شمع او دیوانه گردد
۲کسی باید که از آتش نترسد
به گرد شمع چون پروانه گردد
۳به شکر آنکه زان آتش بسوزد
همه در عالم شکرانه گردد
۴کسی کو بر وجود خویش لرزد
همان بهتر که در کاشانه گردد
۵اگر بر جان خود لرزد پیاده
به فرزینی کجا فرزانه گردد
۶بخیلی کو به یک جو زر بمیرد
چرا گرد مقامرخانه گردد
۷چو ماهی آشنا جوید درین بحر
بکل از خاکیان بیگانه گردد
۸چو در دریا فتاد آن خشک نانه
مکن تعجیل تا ترنانه گردد
۹اگر تو دم زنی از سر این بحر
دل خونابه را پیمانه گردد
۱۰بسی افسون کند غواص دریا
که در دم داشتن مردانه گردد
۱۱اگر در قعر دریا دم برآرد
همه افسون او افسانه گردد
۱۲درین دریا دل پر درد عطار
ندانم مرد گردد یا نگردد
۱۳