اگر دردت دوای جان نگردد
غم دشوار تو آسان نگردد
۱که دردم را تواند ساخت درمان
اگر هم درد تو درمان نگردد
۲دمی درمان یک دردم نسازی
که بر من درد صد چندان نگردد
۳که یابد از سر زلف تو مویی
که دایم بی سر و سامان نگردد
۴که یابد از سر کوی تو گردی
که همچون چرخ سرگردان نگردد
۵که یابد از می عشق تو بویی
که جانش مست جاویدان نگردد
۶ندانم تا چه خورشیدی است عشقت
که جز در آسمان جان نگردد
۷دلا هرگز بقای کل نیابی
که تا جان فانی جانان نگردد
۸یقین میدان که جان در پیش جانان
نیابد قرب تا قربان نگردد
۹اگر قربان نگردد نیست ممکن
که بر تو عمر تو تاوان نگردد
۱۰چو خفاشی بمیری چشم بسته
اگر خورشید تو رخشان نگردد
۱۱اگر آدم کفی گل بود گو باش
به گل خورشید تو پنهان نگردد
۱۲در آن خورشید حیران گشت عطار
چنان جایی کسی حیران نگردد
۱۳