لب تو مردمیّ دیده دارد
ولی زلف تو سر گردیده دارد
۱که داند تا سر زلف تو در چین
چه زنگی بچه ناگردیده دارد
۲چو حسنت مینگنجد در جهانی
به جانم چون رهی دزدیده دارد
۳چو مژه ، بر سرِ چشمَش نشاند
سر یک مژه هر کو دیده دارد
۴وصال تو مگر در چین زلف است
که چندین پردهٔ دریده دارد
۵کنون هر کو به جان وصل تو میجست
اگر دارد طمع ، ببریده دارد
۶از آن شوریدهام از پستهٔ تو
که شور او بسی شوریده دارد
۷خیال روی تو استاد در قلب
ز بهر کین زره پوشیده دارد
۸اگر آهنگ خون ریزی ندارد
چرا چندین به خون غلطیده دارد
۹فرید از تو دلی دارد چو بحری
که بحری خون چنین جوشیده دارد
۱۰