دلی کز عشق جانان جان ندارد
توان گفتن که او ایمان ندارد
۱درین میدان که یارد گشت یکدم
که کس مردی یک جولان ندارد
۲شگرفی باید از گنج دو عالم
که جان یک لحظه بیجانان ندارد
۳به آسانی منه در کوی او پای
که رهرو راه را آسان ندارد
۴چه عشق است این که خود نقصان نگیرد
چه درد است این که خود درمان ندارد
۵دلم در درد عشق او چنان است
که دل بی درد عشقش جان ندارد
۶مرو در راه او گر ناتوانی
که دور است این ره و پایان ندارد
۷اگر قوت نداری دور ازین راه
که کوی عاشقان پیشان ندارد
۸برو عطار دم درکش که جانان
همه عمرت چنین حیران ندارد
۹